رسول(عزت
الله انتظامي) مرد پا به سن گذاشته اي كه سه سال پيش همسرش
فوت كرده سه دخترس نيز تشكيل خانواده داده اند
و اينك
تنها زندگي مي كند او صاحب يك كارخانه رب گوجه فرنگي
ويك مزرعه
كشت گوجه فرنگي در كنار آن است از زنان ودختران
كولي و
چادر نشين براي برداشت محصول مزرعه استفاده ميكند
از اين
كارگران دختر جواني به نام نوبر كرداني(معتمد اريا)
كه همراه
با خواهر- و برادر كوچكش و مادر معتادش در بيغول اي
مجاور يك
كوره اجر پري زندگي مي كند .نوبر با رفتار جسورانه
با عزت
نفسش توجه رسول را جلب مي كندو رسول نيز با
مشاهده
وضعيت زندگي او بيشتر تحت تاثيرمي قرار مي گيرد
مادر نوبر
به جرم اعتياد با برادر كوچك نوبر دستگير مي .شود
رسول خانه
مناسبي در اختيار نوبر قرار مي دهد با كوشش او
برادرش
نيز آزاد مي شود و سرپرستي همه آنها را به عهده مي گيرد
رسول با
هاله اي از عشق و احساس پدرانه نسبت به نوبر
پيشنهاد
ازدواج مي دهد و نوبر مشتاقانه مي پذيرد و صيغه او مي شود
از ان به
بعد رسول او را از كار كردن منع مي كند اما به دليل شرايط
و باورهاي
اجتماعي نسبت به رابطه يك دختر جوان و مردي مسن قرار
ميشود كه
اين رابطه تا حد امكان علني نشود. با اين حال
زمزمه ها و شايعه ها و كنايه ها
در كارخانه و مزرعه در باره
روابط
انها گسترش مييابدو دختران رسول را نگران مي كند
انها
با كمك شوهرانشان و ساير بستگانشان در صدد چاره جويي بر مي
ايند
يكي از
دختران رسول به خيال اينكه نوبر به طمع ثروت رسول او
را اغفال
كرده با مقداري پول به سراغ نوبر مي روند اما نوبر تسليم
نمي شود
از دختر رسول كتك ميخورد در جريان كشمكشها رسول
دچار حمله
قلبي ميشود و كارش به بيمارستان ميكشد ولي پس از
انكه از
بيمارستان مرخص ميشود عشق پيرانه سري و داشتن همدل و
همزبان را
به حفظ ثروت و موقعيت واعتبار مورد نظر اعضاي خانواده
ترجيح مي
دهد .همه دارايهايش را به دخترانش مي دهد و خود به سراغ
نوبر مي
رود.
